سفره خالی
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
ویرایش:--
برچسب ها: شعر زیبا، شعر ناز، عکس، شعر تاپ، شعر توپ، شعر قشنگ، شعر معرکه، شعر عاشقانه، شعر غزل، شعر حب، اشعار، شعرهای عاشقانه، شعر نو، شعر عاشقانه زیبا، عکس عاشقانه،
نفس می کشم نبودنت را
نفس می کشم نبودنت را
نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ...
ویرایش:--
برچسب ها: شعر زیبا، شعر نو،
دادگاه - نیما
دادگاه - نیما
هر صبح که می بینمت آری به جرم عشق
در دادگاه دلهره
محکوم می شوم
محکوم به اعدام در صبح روز بعد
اما
هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح
از پشت پنجره می بینمت سپس
سرباز جذبه های ماهر چشمان نافذت
سوی سلول انفرادی چشم تو می برند
من را
که محو نگاه تو گشته ام.........
تا عصر می رسد از خواب می پرم
فکر فرار از محبس چشم تو ام ولی
حکمم به دادگاه تجدید نظر داده می شود...........!!
ای داد
این حکم آخر است_: تبعید
اینگونه است
که شبها به وقت خواب
من به جزیره خیال تو تبعید می شوم......................
.................
در مصاف عشق چون شمعم که آبم می کنند
همنشین شعر دلگیر و شرابم می کنند
شعرهایم تا به اوجم می برند اما دریغ
چشم های مست تو فورا خراب می کنند
باز می آیم ولی با دیگران می بینمت
دیگران هم چون تو در درگیر عذابم می کنند
فکر رفتن می کنم اما همین نا مردمان
با نوای ماندن بیهوده خوابم می کنند.......
...............
ویرایش:--
برچسب ها: نیما یوشیج، نیما، شعر نیمایی، شعر نو، زندگینامه نیما یوشیج،
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را - سعدی
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان چون تأمل کند این صورت انگشت نما را
آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری
ویرایش:--
برچسب ها: سعدی، شعر سعدی، اشعار سعدی، تخلص سعدی، زندگینامه سعدی، بیوگرافی سعدی، دیوان، کتاب سعدی، بوستان سعدی؛گلستان سعدی،
اول دفتر به نام ایزد دانا - سعدی
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازی مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود میخورند منعم و درویش روزی خود میبرند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بداند در بن چاهی به زیر صخره صما
جانور از نطفه میکند شکر از نی برگتر از چوب خشک و چشمه ز خارا
شربت نوش آفرید از مگس نحل نخل تناور کند ز دانه خرما
از همگان بینیاز و بر همه مشفق از همه عالم نهان و بر همه پیدا
پرتو نور سرادقات جلالش از عظمت ماورای فکرت دانا
خود نه زبان در دهان عارف مدهوش حمد و ثنا میکند که موی بر اعضا
هر که نداند سپاس نعمت امروز حیف خورد بر نصیب رحمت فردا
بارخدایا مهیمنی و مدبر وز همه عیبی مقدسی و مبرا
ما نتوانیم حق حمد تو گفتن با همه کروبیان عالم بالا
سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا
ویرایش:--
برچسب ها: سعدی، شعر سعدی، اشعار سعدی، تخلص سعدی، زندگینامه سعدی، بیوگرافی سعدی، دیوان، کتاب سعدی، بوستان سعدی؛گلستان سعدی،
شعر نه من دیگر نمیخندم - کارو
شعر نه من دیگر نمیخندم - کارو
نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
گر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم
ویرایش:--
برچسب ها: کارو، شعر،
بهترین شعر کارو
بهترین شعر کارو
شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم
در آن یك شب خدایی من عجایب كارها كردم
جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم
خدا را بنده خود كرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم
امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم
نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم
نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم
چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا كردم
ویرایش:--
برچسب ها: شعر کارو، کارو،
شعر فردوسی درباره حضرت علی(ع)
شعر فردوسی درباره حضرت علی(ع)
از این شعر کاملاً پیداست که فردوسی بزرگ تا چه اندازه محب اهل بیت (س) بوده و به حقیقت وجودی جانشینی حضرت علی(ع) اعتقاد داشته و طبعاً اگر جو حاکم اقتضا میکرد بی شک به طور صریح بیان مینمود. بخوانید:
منم بندهی اهل بیت نبی..............ستایندهی خاک و پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد..............برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد کشتی برو ساخته..............همه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس..............بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی..............همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید..............کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن..............کس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی..............شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر..............خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین..............همان چشمهی شیر و ماء معین
اگر چشم داری به دیگر سرای..............به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست..............چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم..............چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست..............ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بیپدر دشمنش..............که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست..............ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان..............نه برگردی از نیک پی همرهان
همه نیکی ات باید آغاز کرد..............چو با نیکنامان بوی همنورد
از این در سخن چند رانم همی..............همانا کرانش ندانم همی
ویرایش:--
برچسب ها: فردوسی، امام علی، پیامبر، شعر فردوسی، کتاب فردوسی، شاهنامه، شاهنامه فردوسی، اشعار فردوسی، اشعار شاهنامه، حماسه شاهنامه، بیوگرافی فردوسی، زندگینامه فردوسی،
گل و خار
گل و خار
میرسید آوایی روزی از باغچه خانه ما
آشنا بود صدا پیش رفتم که ببینم ز کجاست
دیدم انگار میان گل و خار؛ سخنی میگذرد
که گل اینسان میگفت: اگر ای خار نبودی تو براین پیکر من
ارزشم بیشتر از در می شد که تو چون لکه ننگی بر من
من ندانم که خدا این عذاب از چه فرستاد مرا
هرکه می خواست زند دست نوازش به سرم تو بریدی دستش
که کند لعن خداوند تورا
خار بغضش ترکید
پیکر گل همه از گریه خار؛ خیس و لرزان گردید
گفت: گل ارزش من اینسان شد نکند گل تو خجالت بکشی سخنت پایان شد
خوب دادی تو جواب همه زحمت من
من سرا پا گوشم باز گر هست سخن
حال بگذار که سر بردارم من از آن راز که بر توست جواب
روزهایی که تو آسوده شدی شب که راحت بودی تو به آسایش خواب
من نگهبان بودم نکند کس برساند به تو یک زره عذاب
من نگهبان تو بودم هرکه آزار تو در سر می کرد می بریدم دستش
گر نمی بریدم زود گلبرگ تو پرپر می کرد
همه حرف دلت را گفتی ولی ای گل تو اگر گل شدی و بشکفتی
ز نگهبانی شبهای من بد رو بود
من نه منت بنهم که خدا کرد مرا ماموری تا کنارت باشم
تا زمانی که خودت می خواهی در کنار تو چو یارت باشم
حال چون خویش مرا پس بزنی من ز پیشت بروم
که تو انگار نخواهی چو منی
راستش را گویم بغض من هم ترکید تازه انگار دلم می فهمید
خوار با آن همه سر سختی خویش که ز او یاد بدی می آید
این چنین ایثاری این چنین قلب لطیفی دارد
ساعتی چند گذشت کودکی آمد و چون دید گلی بی خار است
زود آنرا بشکست و از آن باغچه او را بر داشت
تازه من فهمیدم که خدا از چه به گل خار بد رو بگذاشت
و گل باغچه خانه ما با همه زیبایی
عشق از خار تنش کمتر داشت
ویرایش:--
شعر فردوسی در مدح پیامبر و امام علی
شعر فردوسی در مدح پیامبر و امام علی علیه السلام
خداوند جوی می و انگبین
همان چشمه ی شیر و ماء و یقین
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه من است
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست
ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بی پدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
هرآنکس که در جانش بغش علی است
ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیکی ات پی همرهان
مه نیکی ات باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بوی همنورد
از این در سخن چند رانم همی
همانا کرانش ندانم همی
ویرایش:--
برچسب ها: فردوسی، امام علی، پیامبر، شعر فردوسی، کتاب فردوسی، شاهنامه، شاهنامه فردوسی، اشعار فردوسی، اشعار شاهنامه، حماسه شاهنامه، بیوگرافی فردوسی، زندگینامه فردوسی،
بوسه - فروغ فرخزاد
بوسه
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خندید
شرمناك و پر از نیازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه ئی روی سایه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزید
بوسه ئی شعله زد میان دو لب
عنوان کتاب : اسیر
نویسنده : فروغ فرخزاد
تاریخ نشر : دی ماه 1382
ویرایش:--
شعر - حمید مصدق
حمید مصدق
دفتر عمر مرا٬
با وجود تو شکوهی دیگر٬
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من٬
زندگانی بخشی٬
یا بگیری از من٬
آنچه را می بخشی.
ویرایش:--
شعر - بیژن جلالی
بیژن جلالی
در عشق تو تنها بودم
چون جوانی که دیده به عشق می گشاید
و از جوانی خود سرمست بودم
و سراپای ترا غرق بوسه می ساختم
این داستان گذشته ایست
که هرگز فراموش نمی کنم.
ویرایش:--
شعر - فــاضـل نــظـری
فــاضـل نــظـری
بــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست
فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است
چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود
گـیـرم که بـرکه ای نــفسی عاشـقت شده ست
ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود
یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست
پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت
آیـینــــــه ای و آه کـــه هـــــــــــــــرگــز بــرای تــو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
ویرایش:--
شعر
ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم
سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشـتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم.
ویرایش:--